یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥


CouN† DoWN †o NO RuZ

شمارش معکوس شروع شد و باز هم سفرهء بی روحِ هفت سینمان را میگسترانیم.

مینشینیم به سوگ آزاد زنان و مردانی، که در پشت میله های سردِ زندانِ  جلادها، سماق میمکند و مینگریم سیب سرخی را، که در دستانِ پریده رنگِ کودک جان میسپارد.

سکه ها را مینگریم که آسان میروند در جیبهاشان، تا که بر منبرِ دروغینِ    فریاد زنند: از امروز گرسنه ای نیست که در چادری پاره، کنجِ خاکسترِ درد جان دهد. آری! همه سیرند و خسته، از این دغل بازیها، از این دروغ گفتن ها، از این حق خوری ها.

دخترک، پشتِ پرده جهل، چشم به در _ آن کلیشه معروف_ ، سمنو میپزد. پدر، برای زنِ در بستر مرگش، به تجویز طبیب، برای چیدن سنجد به جنگل رفته است.

گل شب بو و یاس با اشک ماهیِ تنهای تُنگ سیراب میشوند. شمعها میسوزند و بسانِ لحظه های من و تو ، میمیرند...

و من در آینه، تیک تیکِ ساعت را میشنوم که همچون پتکی، پنجه بر سکوتِ بهار میکشد.

یادم رفت بگویم، امسال سرکهء هفت سین ما، زادهء انگورهای باغهای بهشتیست! که در سفر ماقبل آخر، به سوغات آورده ام!

نه کتابی مقدس مانده، و نه جزوه های عشق و انسانیت را پیدا میکنم، که کنارِ سبزهء از آب رسته بگذارم، تا برکتِ نانِ خشکیده دوچندان گردد.

راستی! بفرمایید شیرین کنید، تلخی کامِ سوخته تان را. به آن آجیلهای 20هزار تومانی اعلای تبریز هم نظری بیفکنید.

 

بهار را در طراوت چشمهای شبنم ندیده میجویم، اما تنها چیزی که میبینم، بته های سوخته درختانیست، که شبی، در همهمه کوچه های غم گرفته، شادی را فریاد میزدند.

 

و من هنگام سال تحویل میگویم، نه صد سال، حتی یک سال! فقط یک سال، به از این سالها ...

 

    [ CoMMeN† ]


>