123

La DeReCha aQuí, eN MiS BRaZoS

در گمنامیِ آغوشِ بی‌درنگِ غزلواره‌های تاریکِ چشمانِ فردا،

تخیلات کودکانه را میرقصم.

شورِ پروازِ قاصدکهای مرده،

شیونِ بیهوده را میخشکاند

و از پرخاشگری لحظه‌ها،

نطفه‌ای شوم می‌آفریند.

هر تپشِ نفسهای تاریکِ شیاطینِ مهربان،

نتی دیگر،

به موسیقی پرشورِ توهماتِ محال

افزون میکند.

ومن، به تاراجِ بوسه‌های آفتاب

شب نشینیم را در زیر بالشتِ آتشینم مدفون میکنم.

 

پ.ن:: تلاشِ عاجزانه دانه‌های برفِ آخرین روزهای زمستان، برای هم آغوشی با زمینِ گرم، حکایت از سرد مزاجی بهار دارد .

پ.ن:: کثافت!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی