123

To Be OR NoT To Be


درد بود،

 


غم بود،

 


فریاد بود،

 


مرهم و آغوش و درمانی نبود ...

 


لب بود،

 


اشک بود،

 


دل بود،

 


خنده و قهقهه و شادی نبود ...

 


آسمان بود،

 


شب بود،

 


باران بود،

 


پا و راه و همراهی نبود ...

 


زندگی بود،

 


خیال بود،

 


آرزو بود،

 


وصل و پیوند و قدری نبود ...

 


عشق بود،

 


سوختن بود،

 


مرگ بود،

 



درک و نَفَس و رهایی نبود ...

 


شعر بود،

 


شوربود،

 


احساس بود،

 



آرامش و لذت و اوجی نبود ...

 


حسرت بود،

 


چشم بود،

 


تقلا بود،

 



حقیقت و بودن و گرمایی نبود ...

 


من بودم

 


تو بودی

 


تو بودی

 


خوشی و جوانی و شهد و شراب

 



دیگر نبود ...

 

 

 


سخن پایان: ذره ذره میسوزد، میمیرد،نابود میشود تمامِ روح و دل و جسم و احساسم.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

دوستت دارم

شبم در بسترِ تاریکِ خواب است


خوابِ مستی دیدنش را، دوست دارم


نبضِ سردِ چشمِ غمگینِ زمان را


بدونِ مرهمی بر زخم، دوست دارم


به سوگندِ هوس، عشق دروغ است


دروغِ مردهء افسانه ها را، دوست دارم


دلم با کودکی، دلخوش به رویاست


من آن رویای پروازِ تا ابد را، دوست دارم


پرستش، حکمِ زنجیر بر دل آویخت


آتشِ دوزخِ برخود رمیدن را، دوست دارم


لحظه لحظه، چشم در اشک می‌میرد


خیسیِ آغوشِ شب را در شراب، من دوست دارم

 

 


سخن پایان :: ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی

شب به شب



چشم به ویرانیِ غم میبندد


رهِ فریادِ زمان در پَسِ آرامشِ ماه


به من و عشق و وفا میخندد


تارِ این غربتِ دلگیرِ فلک، عزلتِ درد


در آرامشِ رویاییِ شب میچرخد


کامِ تلخِ شهر و کاشانهء دوست


در شبِ مستی و بی‌خوابیِ من میرقصد


تیرِ برزخ به تن و جان و جهانِ ابدی


عمقِ درد را ، به کهن زخمِ حیات میبخشد


چارهء قهرِ غزل ، زِ قلم را چه کنیم؟


در فراقِ مرگِ آغاز ، شب به شب ... میگرید

 

 

 


 


سخن پایان : به جهنم !

پ.ن:
دوس دارم اینو:

Jesse Cook -Virtue

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

Do You WanNa With Me TONiGht?

در چشمانِ پر از ع ش ق ِ موجواتِ 21 انگشتی

رنگی از سایه‌های سبز آبی

پرسه زنان

بر ش ه و تِ تن‌های پر غمزهء مادیان‌های ظریف

بوسه میزند.

ق ل ب

از رقصِ پ س ت ا ن های سفیدِ خوش‌ترکیب

شورشی عظیم

در عمقِ آ ل تِ پنهانِ آغوش

بر می خیزاند ...

و ع ش ق

در بحبوبه عشوه‌گری‌های قوسِ کمر

از دودِ مسمومِ هوس می‌میرد !

دراین حین


چاشنیِ اسکناس


این عریانی را سرعت میبخشد ...

و اینگونه است

که لبهای خسته از مکیدن ...

التیامِ بوسه را

در

بی‌انگیزگی زخم‌های زندگی

به نیستی میسپارند.


آرامشِ این موجودات

در خریدنِ نازِ از هم باز شدنِ ساقها میماند

و

اندیشهء حقیقتِ زیستن،

چشمانِ جستجوگرِ حقیقت،

و جستجوی فریادِ دیدن

برای همیشه

فراموش میشود...

 

و این داستانِ بی پایان، همچنان ادامه دارد ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

پروردگارا

پروردگارا!

به من، دلی از سنگ عطا فرما، که احساس را در بطنش کشته باشد...

دلی که هیچگاه غربتِ تنهایی را درک نکند

دلی که تنگِ هیچ احساسی نشود


پروردگارا!

عطا کن گوشی که هیچ نشنود از غزلِ شیرینِ ناچاری

هیچ نشنود از نغمهء آرامش

نشنود موسیقیِ عشق را از قلبِ عاشقی چشم انتظار


پروردگارا!

چشمی عطا کن که نبیند آنچه نباید نبیند

چشمی که هیچگاه، مستِ فریاد نشود

که هرگز از خارِ دردناکِ بودن تر نشود


پروردگارا!

در گمنامیِ حرمتِ آرامش ، نیازی مگذار

که تنِ شکسته ام، به آغوشی آرام گیرد


پروردگارا!

در آستانهء مرگِ این طراوتها

روحی عطا کن

تا همزادیِ آیینه ها را فراموش کند ...


نیازمندیها:: یه imagin هست، که باید بهش برسم!


سخن پایان::
مرهمِ لرزشِ شانه های غرور، در دستانِ عشق، میمیرد هرروز ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

بهار

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام

باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام
...



زیباترین باغ جهان بوچارت butchart
  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی

التیام ناچاری

به تلخی همین گل‌واژه‌ها


چراغِ آسمانِ فردا تاریک است

 


و شبِ چرکینِ بی‌مه

 


از پشتِ سیم‌های بی‌خارِ دشتِ بی‌برگی

 


به حسرتِ دشوارِ بشر میخندد.

 


تنها دردِ عشق

 


التیامِ بغضِ هرگز را

 


در خاموشیِ عمر میخراشد.

 


لحظه‌های سرانجامِ حقیقت

 


در بسترِ ناچاری

 


به هم‌آغوشی با درنگ

 


صحنِ امروز را خونین میکنند.

 


سکوت

 


از لفافهء نم‌دارِ فاحشهء نفرت

 


زبان برمیگیرد

 


تا پرتوِ بی‌بهانهء خستگی

 


چشمِ پری را بیش ازین نیازارد.

 


مینوازد شعر

 


با بیچارگیِ موزونِ خط‌های قرمز

 


آنهنگام که ذهن

 


در کشمکشِ بی‌حاصلِ عشق

 


اشکِ کرختی را

 


بر لبانِ بی‌رنگِ دیروز

 


می‌سراند.

 


در گردابِ نهایت

 


پهنایِ غربتِ شفق را

 


کس نتواند شمردن

 


که شب تنهاست

 


و غم تنهاست

 


و من نیز ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena† ، زندگی

دریغ سایه ها

دفینِ بسترِ صبرِ زمان شد

نژندِ ساعتِ تلخِ توهم

زِ تنگاتنگِ مجمر دود برخاست

کنون مُردست، غوغایِ تبسم



ازین تنگِ امید، بی‌حس و بی‌نبض

شبِ شهوت، در آتش، مست جوشید

به نفرت نطفه را سردرگریبان

زِ خشمِ تن، به تنهایی خروشید



شرمِ آغوش، رنگِ مرده، تلخِ زاری

بر یخِ بوسه، دگر نیست وفایی

دریغِ سایه‌های سرخِ مستی ،

نیست چشمانِ افسونگر را بهایی


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

سکوتِ شعر

زمستان، اسیرِ چشمِ شب شد

شبِ دلگیرِ بی‌فردا،دیگربار سحر شد

به زندان، تنِ رنجورِ امّید پوسید

زِ ریشه، کینهء نفرت سخت‌تر شد

زیستن، در آغوشِ لحظه نرم‌نرمک

زِ تَنگِ عادتِ بیهودهء دیروز فنا شد

قطره مرد،درد حک شد و بی‌مرگی

نگاهِ خشکیدهء چشم را هم‌بستر شد

در راه است، گردبادِ بیزارِ نهایت

گرچه خواستن، در سکوتِ شعر گُم‌تر شد

 


نیازمندیها:
تلی از خاکستر، شمعی از ترانه و حرفی از بودن.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

شاید غرور ...

صبرِ این سکوتِ گرانبار

 


در آستانهء لرزشِ یادهای خشکیده

 


چلهء غرور را

 


به شب‌نشینی اشک

 


میهمان میکند.

 


و اسطورهء یخبندان

 


حریقِ محال را

 


بر پتکِ بی‌دلیلِ نفرت میکوبد.

 


و من

 


دراین طاقتِ مستانهء خیال

 


در میانِ خاربته‌های زندگی

 


گلبرگ‌های حقیقت را می‌جویم

 


اما افسوس که همهمهء دیروز

 


لذتِ سودایِ فردا را

 


در حالِ انتظار

 


بی‌رمق میکند.

 


و من هنوز

 


به کوتاهی‌ عمر

 


به پوچیِ زندگی

 


به گستاخیِ عشق

 


همچنان میخندم ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

آتشگهِ شعر

به تُنگِ ماهیِ باران ندیده

به شعرِ مردمانِ غم ندیده

به فردایِ تمنایِ اشکِ بیدادِ

پریشان‌حالی‌ قلبِ آرامش ندیده

زمستان را قبای تیر کردند

به دانش ، چشم‌هارا خواب کردند

درخشان جلوهء تن‌پوشِ حق را

به بی‌رحمی، به نفرت ، تار کردند.


در این سردابِ ویرانهء هستی

پناهِ خلوتِ شبهایِ مستی

در اینِ آتشگهِ شعر چه فرجام

که مفلوک است رهِ نفرت‌پرستی ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

و زندگی

خوابِ چشمانم،


می‌گریزد

 


از هرزگیِ نفسِ مسمومِ حیات

 


از التماسِ اشک‌های محال،

 


در افولِ نفس‌های گنگِ بی‌مرگی ...

 


نگاهم، به سوسوی شهابِ آسمانم است

 


و صدایم،

 


ترنمِ خشکیدهء فردا را

 


در حصاری از زندگی

 


فریاد میزند.

 


در رقصِ نوازش‌های باران

 


بر عریانیِ تبِ خواستن‌ها،

 


رعد، مستانه می‌خواند.

 


شب، آغاز می‌شود

 


و زندگی ...

 


همچنان ادامه دارد.

 

 



سخن پایان:
گفتن و ازجا پریدن با یه دنیا خاطره اون درخت اما هنوزم تو کویر باور

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

حقیقت

به درگاهِ حقیقت،

شبِ ابری نیز زیباست

 

زِ شوقِ ظهورِ عشقِ آسمانی،

 

حریقِ احساس،

 

امروز بی‌پرواست...

 

من از درکِ زوالِ خواستن‌ها

تنِ رنجورِ غم را،

زِ حسرت باز می‌دارم

 

مبادا دل ،

در مسیرِ سنگلاخی ره گشاید.

 

به زهرِ کامِ دنیای طریقت

 


و از بعدِ زمانِ زشتِ خلقت

 

مبادا دیروزِ مسموم،

 

رهِ هستی گشاید...


در این سردابِ سرابِ شعرِ هستی

 

ودر سرمایِ این پاییزِ زخمی

 

الهی...

 

چه میشد گر نفس را بازستانی؟

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

آب در خواب است

درین تندبادِ بی‌حاصلِ زایش

زمین سرد است و مرگ را می‌ستاید.

 

زوالِ روح در آغوشِ بطالت

 

بسانِ شیره از نارکوک می‌تابد.

 

نهالِ سرو درگیرِ خزان است

 

زِقندیلِ مغاکِ عشق، درد می‌بارد.


دفینِ خاکِ دل ، بذرِ تنفر


به مستی ،زجر رنجورِ ضجرت می‌سراید.

 

آب در خواب است، در عمقِ چشمه‌سارانِ ترانه

 

زمین را میکشد تا می‌گسارد.

 

به مردن، فیضِ سوگند نالان است

 

حقیقت، دیر به چشمِ تلخ کوردل می‌خرامد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

eaGLe

این آینهً سنگی مغرور چه بیند

جز خویش که در دایرهً خویش نِشیند

تردید ندارد که جهان زیر پرِ اوست

هر ره که رَوَد سایهً او همسفر اوست ...


نیازمندیها::
من ازین دنیا چی میخوام؟! دو تا بال برای پرواز !

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

وقتی زل زد تو چشای زندگی ...


تو گلوش یه جمله دست و پا می زد


جمله ای که دم آخر نیومد



حرفی که تا پشت حنجره رسید


ولی مرد و نفسش در نیومد...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

DioS

پروردگارا؛
تویی که
غزلواره‌های بیهودهء لذت را
به فرداهای خیال پیوند می‌دهی،
و از قعرِ نگاهِ آینه
به شرمگاهِ نفرت
جلوه‌ء حیات میبخشی،
درهم تنیدنِ هوست را
از درنگِ بوسه‌های خشم
بر تنِ محزونِ نیاز
چرا به زالوها وانمیگذاری؟

در کویرِ آرامِ شبهای اعتماد،
از نابودیِ احساسِ مقدس
هنگامِ تدفینِ نوازش
بهره‌ء کدامین نور را میبری؟

در زوالِ ترنمِ چشمانِ همیشه مست
سوگند گسستنی‌ست
و توهم،
برگهای خشکیدهء انزوا را
تنها مریدِ رازِ هستی‌ست.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

WolF

در نشیبِ اندوه‌زارِ بسترِ افق،

شب، بکارتِ روز را

در سرخیِ غروب میدرد.

و ماه ...

زاده میشود.

 

در تلاطمِ نگرانِ ابرها

پا به رقصِ فردا میگیرد ماه

و زمان را

در کرانه‌های تب‌دارِ اشتیاق،

مدفون میکند.

 

اکنون زمان،

زمانِ مستیِ گرگ‌ِ شب‌زدهء آتش‌پرستی‌ست

که رها ،

آرام ،

پر غرور

در می‌گساریِ پرابهتِ رویا،

از فراسوی گورهای آبستن از فراموشی

و بدور از

انزوایِ دردناکِ روحِ زندگی.

حقیقت را زوزه میکشد...

... Y el †ieMpo Pasa DeMasiaDo RápiDo

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

پاییز

در آرامشِ
مستانه شبهای پر از پاییز

رقص سرمای
نوظهور

در سفیدی
دیوارها

جلوه ای
نگران رقم میزند.

و من به
فرداهای دورِ دیروز

رنگی تازه
میبخشم

تا در
تولد لحظه ها
زیباترین ستاره ها باشند.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی

زندگی من

ترانه‌هایم هنوز

در مستیِ انگورهای پاییزی

به آهنگِ فریاد میرقصند

زیباییِ نهفته

در چرخشِ قطراتِ باران

وسعتِ پرواز را بی‌نهایت میکند

ومن در اوجِ زندگی

چشمانم را میبخشم

به آرامشی که

عمقِ احساس را

در گانهء سرنوشت میسراید


 
پ.ن:: مناره ها، هرسال کهنه تر میشوند
  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی

DaMe Más aMor Más Más

... و من عاشقی را دیدم،
که در عشق میسوخت و دم نمیزد و امیدوار،
از بازدمِ معشوق نفس می‌کشید ...

این را شقایق گفت و با لبخندی ادامه داد:


آفتاب،
به ترانهء انتظار
در چمنزار میرقصید
و دلتنگی را در روحِ شقایق
جاری میساخت.
ناگهان، دستی آسمانی
به نوازش برخاست...
ساعتی بعد،
دل آرام شد و اندوه گریخت
و شقایق ها
در دستانِ یکتایی
جامِ عشق سرکشیدند و
در حرارتِ نگاه
منزل گزیدند.


پ. ن: به گفته اخترشناسان، امروز آسمان شهاب باران بود .

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی

ObsCuRe

* زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم : روی زیبا دو برابر شده است .

* شاید، تنها طریقت، خیال رها باشد و گوشِ پر از مزمزهء نادانی.

* سال میگذرد، روز شب را میدمد ، نیاز دوچندان میگردد و نبض...
همچنان میرقصد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، زندگی

... M' aGaPaei

گلبرگها میریزند،

باغ دگرگون میشود و پرنده ...

تنها

میمیرد .

خاکسترِ آتشِ دیشب

در نسیمِ سردِ بهاری میرقصد

و ترانه

به زخمِ عزلتِ زندگی

رنگی تازه میدهد ...

رنگها تمام میشوند،

قلم میشکند،

و نقاشی شکل میگیرد.

روزها از پی هم میگذرند

و نهالِ بودن قد میکشد.

و ماه ...

ماه در زشتی خود

زیباترین است

و در اوجِ خود

تنها ترین.

سنگِ ماه

لقبِ ماه

تعبیرِ ماه

و اینک ...

سرنوشتِ ماه ...

سربلند باش و مغرور و قوی

و به نواختن ادامه بده .

در بندِ آزادی بخند و بخندان

و اشکهای دلتنگی را

به لبخند پیوند بزن...

سخن پایان::

...Na 'kseReS MoNaha PoSo MoY 'heiS leiPSei

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی

Solo PaRa †i Mi aMor

ستاره دریایی،

آرام بسترِ جلبکها را

نوازش میکند

و حبابها میدرخشند.

به رقصِ این ترانه،

قلبِ آفتاب میخندد

و دریا،

آرامشِ فریاد را

به تصویر میکشد.

در اوجِ تنهاییِ ماه

با من برقص!

و غزلِ یکتایی را

به چشمانت بسپار.

زندگی کوتاهست و لحظه ...

لحظه میگذرد و نگاه ...

نگاه میماند و راه ...

همیشه طولانیست.

من لحظه‌ای از رازم را

به دنیای شیرینِ روزگار

نخواهم فروخت ...

به قسمی که سالهاست خورده‌ام

و رویایی که چند صباحیست

رخسارِ حقیقت دربر گرفته.

حقیقتت را به زندگی نخواهم فروخت،

نامت را و حتی

رعدِ دل‌آزارت را.

مرگِ مرا در نفسهایت دفن کن

که میخواهم زنده بمانم ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی

سهم من، در نفسهای توست

بارش ابرهای زندگی

از فرطِ آسمان مه‌اندود نیست.

به لذتِ بیهودهء مرگ میخندد...

به عطشِ خشکیدهء خاک،

گَردِ ناپاکِ زمانه،

و به ذوبِ ، خاکسترهای اعتماد.

در انزوای احساس،

پوچیِ تلاش

جانی تازه میابد.

شب از سکوتِ تو خسته

و دستانِ سردِ مادر

آینده را در خاکِ پرمهرش

دفن میکند.

و من هرگز

به نوای سازِ مستانه ات

چشمانم را نخوام بست.

و تا آخرین نفس بوسه‌هایم را

بر روح لطیفت خواهم سپرد.

سخن پایان:: تلخی زندگی را در تقاطع خیال به فردا سپردم،تا غبار امروز بر دوش خسته سکوت دیروز سنگینی نکند.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

The Day †ha† NeveR CoMes

 

در خیابانهای مردهء شهر

عطشِ رخنهء جاودانه

در گلو میخشکد.

آه، فریاد است

و اشک

خنده کنان

بر لبها بوسه میزند...

در ناکجایِ جهانِ بیکران،

بخواب آرام

رویای آسمانِ همیشه بارانیِ زندگی...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

...NuNca DeCiR aDióS

 

 

 

خدایان نیز

نجات بخشِ زندگی

از رویای نفسها نخواهند بود،

حتی زمانی که مناره‌های آجری

عشق را فراموش کنند.

گرمای آفتابِ پاییزی

لذتِ سکوت را

در شبهای پر از شهابم

به رویای جاودانه میرساند.

و من

تنِ عریانِ عشق را

در خیسیِ ترانه ها

به انوارِ ابدیت سپردم.

در خالی منِ من،

آینه‌ات را با سازِ جادوییت

زنده کن

و گلهای گلدانم را

با خیزِ چشمانت

به شعرهایم بیاویز.

شورِ آسمان را

به حقیقت برسان

یگانه ام ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

Por FaVor Me Ma†aN

به پای تمام شعرهایم

جرعه‌ای از نامِ تو ریخته‌ام

تا در غریبانهء آرامشِ رعد

چهرهء نوازش را بنوازد.

دروغِ دنیا سخت نیست،

خنده‌ها باید ساخت

و داستانها.

حقیقت

در اشکهای مادر است.

و قلبِ سردِ پدر

پیازِ عشق را

در خفای آسمان میکارد.

ومن

Que CaDa NoChe Yo †e SueNo
 
Que CaDa NoChe Yo †e eSpeRo
 
Mi CoraZoN
 
 No Se paRa De lloRaR

زندگیم را

No ViviRe
 
Si Me Fal†a su aMoR
 
Con†ra †i, Ser Feliz Y NaDa MaS

بخشیدم.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

داستان...

شیرینیِ داستان

در آرامشِ شبهای طوفانی

رویای حقیقت را زنده میکند.

و تغییر سرنوشت نیز

تاثیری در تلخیِ پایان ندارد.

در اندیشهء

سکوتِ بی‌جسم وجانِ فردا

آسمان

ستاره‌دنباله‌دارش را

گم میکند...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

laMeN†aBleMente MoMeN†os

دراین روزهای آخر عمرم

میخواهم

در فرارِ لحظه‌ها

آرام گیرم

و آنهنگام

که در سنگیِ بی‌تفاوتی،

دردِ اشتیاقِ عشق فرومیریزم،

تلخی از شیرهء سکوت پاک کنم.

درنگِ بی‌حاصل نفسهایم

دراین لحظه‌های پایانی زندگی

خستگی فردا را با روحم

هم‌آغوش میکند.

همانند بیماری در انتظارِ احتضار،

دردِ دانستنِ لحظهء بی‌مرگی

از نطفهء زندگی مینالد.

من

تنها

برای زنده ماندن

زندگیم را بخشیدم

ومن

تنها

اندیشه‌ام

به‌سوی آسمانِ امروز است

و لحظهء پرواز تمامِ منم ...

سخن پایان: میمیرم تنهاتر از همیشه، در گوری تاریک تر همیشه، و سکوتی گمنام تر همیشه

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

Yo †e di a †oDos De Mi DeS†ino

 

 

من تمام آنهایم را

به پایِ پلک زدنهای مستانه‌ات ریخته‌ام.

چشمهایم را نخواهم بست

هنگام رویای بیداری‌هایم.

غمی نیست...

تنها

از کمیِ فریادِ الماسها نالانم،

که چگونه دره‌های خشم را

ازپسِ دیوارهای نقره‌ای می‌سرایند.

تنها

غصهء خالی شدنِ چشمهء فردا

ذهنِ آرامشِ شب را می‌خراشد.

تنها

...

آه ...

چه کنم که تلخیِ شرابِ زندگی

بغضِ غروب را رها نمیکند.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

BeBeR a la SaluD De Mi aMoR

به سلامتی درختِ پربارِ طراوت،

چشمِ زلالِ مهتاب

و رقص ستارهء گسسته از دنیا.

به سلامتی وسعتِ اوجِ نگاه،

درکِ فریادِ نفس

و دستِ لطیفِ سکوت.

به سلامتی عشق و بوسهء ناب،

پیچشِ نتهای غزل

و پروازِ حریقِ حقیقت.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

Le Doy †oDo De Mi MañaNa

چونان نوری ازبرای آسمان،

که در آغوشِ خاک فرومینشیند،

ذهنِ فردا را آغشته کن.

بتاب و لذت را بر زندگی بچکان.

اما زلالِ طراوت را نگه‌دار

برای بوسه‌های فردا.

و سازِ پرغرورت را

به رقص سایه ها دچار کن.

در این سرانجامِ نفسها،

تمامِ خاطره ها،

فدای لحظه‌ای خوشحالیِ تو!

ای خدای سنگیِ آرزوهای محالم ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

TriS†a PeNa

 

 

از چراغ قرمز میگذرم...
تا در بی‌انتهای بزرگراه،
حبسِ ترانه را
فریاد زنم
و تندیسِ زندگی را
ازبرای نگاه
بدرخشم...

Cuando Me Beso
.Me Sien†o vivir
CuanDo Me †oque
.Me sien†o †u alma
Dame †u Coque
QueSe vivan Con us†ed
...No Cambie Mi HerMoso
...Para la horriBle PeSadilla
...Man†en†e Conmigo
De aQuí o allá
...Sólo eS †ancia

montana

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

PeRRo

آنهنگام که مناره‌های گم شده،
از سربالایی لحظه‌ها آشکار میگردند،
غصه‌ها میشکنند،
دردها میشکافند
و غم‌ها فرو میریزند.
این‌چنین است
که دلِ گریانِ آسمان نیز
شرافتِ جنگل را سرد نخواهد کرد.
چشم میخواهد ناله‌ها را دیدن
و دست برای پرواز.
در نبردِ بعد از این،
داغ میخواهد
چشمهء کوهِ طراوت...

پ.ن: هاپوی خوبی باش. خوب؟ اذیتمونم نکن دیگه! به افتخارت، عکستو میذارم ،با کپی رایت!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : زندگی ، ادبی

...LiFe

کودک، شعر را میخرامد،
در پستوی نم‌دار تنهایی
فرصت معجزه نیست،
زندگی میخواند در کلاسِ خستگی.
سکه‌ها فرسوده،
طعمها بی‌رنگند
در حریقِ سایه‌ها،
خدایان دلتنگند.
دستِ کودک گرم نیست
تنِ عریانِ سردش را
زخم ازبر نیست.
قدش کوتاه است
به دیوار ِدرنگ نمیرسد.
در لب سپیدِ او
خنده‌ها کوتاهند.
بوی پولِ هم‌کلاسی
زندگی میسازد
خوشی، خوشحالی.
و نگهبانِ طریقت،
در قبالِ سکه‌ها
کودک را میدزدد.
شبِ آرام کجاست؟
شبِ درگیر از عشق
شبِ آسوده ز فریاد
شبِ نم‌دارِ برهنه.
ازسکوتِ امروز گذشت،
اما
چراغِ سبزِ فردا، هنوز قرمز است.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧

 

بانگاهت دردِ عشق را تازه کن
سیراب کن صحنِ دلم
با غزل غم‌ساز کن.
چهرهء شب را درخشان کن
با ذره ذره حسِ بی‌پایانت.
درختِ عریانِ زندگی را
پربار کن.
هم‌خسته تنهای من،
به گمنامی ِشعری از غروب
راهِ پرسنگ و کلوخم را ببُر
دستِ شومِ بی‌بهای غصه را
کوتاه کن.
با همین سازِ شکسته
بر دلم بوسهء خواب را بنواز.
از قفس آزاد شو
با شکوهِ دشتِ سرخ فریاد شو.
بگذار تا در آغوشِ ابد
با دلت عریان شوم
در نگاهت بی‌تاب،
با نفسهای زلالت مست،
در لبت جاری شوم.
هم‌خسته تنهای من،
بتاب و زندگی کن در من
که از سرودِ تو سرمستم.

 

ترجمه تیتر:: روحت را به من بده تا سرنوشتم مال تو باشد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

SiLeNCiO

سکوت در پای چوبه اعدام محکوم به فریاد است، و کلماتِ منتظر ،مضطرب سکوت را به تماشا نشسته اند.

از دست نوشته های امین. GoD SToNe

پ.ن: خدای من ، دلم برات تنگه ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی

راز...

سوختن میخواهم

گداختن

ذوب شدن

از سینه دم‌ساز شدن.

آهنگی میخواهم از قعرِ آتش

شعری از گرما

سازی از چوبِ گداخته.

من در این شبهای بی‌شمع

برگم را میخواهم

از دفترِ فردایِ فردا.

درمیانِ یاسهای بی‌برگ

تپشِ رازی بزرگ

دلِ شب میلرزاند

من از آن راز

سهمم را میخواهم...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

پری دریایی

 

 

 

درامواجِ دریایی که از نغمه پر است
ترکشِ عمیقِ تیر
اشکِ صدف جاری کرد
و ترانه
آغاز شد.
شب جاری گشت
ابر خندید
و چشمها...
پریِ دریاییِ تنها
بی برگیِ گلهایی که پژمرد را
در خاک پیچید.
از حریقِ سازِ پر سوز گذشت
و رقصی غریب
به تنِ ساکتِ شب هدیه داد.

عطرِ تنش
در یاد پیچید
در سرانجام گم شد
و در ته بوسه نشست.
ترانه تمام شد اما...
پری همچنان میرقصید...


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

No eNvíe a Su CoRazón. QuieRo Ma†ar a la PeSaDilla

نامش مقدس بود
تا آنهنگام که تباهی
پیچک کنجِ سایه را نیالوده بود.
جاری نبود بر دامنِ رود،
حسِ درخشیدنِ سنگ
حسِ گُر گرفتنِ لالهء وحشی
حسِ دم کردنِ باد
درمیانِ خشکه‌های فردا.
درمیانِ بوته‌های زنبق،
کودک میخندید.
باوری محال
شبی ناگهانی
رویایش
به حقیقت پیوست
ناجوانمردانه
در اوجِ هستی.
میخندید
میخندید
میخندید
نمیدانست
کابوسی تلخ
درپیِ دزدیدنِ
رویاست…

کابوسی که همان رویا بود

کابوس تلخ بود

کابوس پراحساس بود
رویا مقدس بود
رویا مقدس خواهد ماند
کودک اما
درمیانِ اشکها
همچنان میخندد

 

ترجمه تیتر: قلبت رو ننداز دور. میخوام کابوس رو بکشم.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

کولی تنها

ناله کن ای ساز غمگین
در گلویم ناکوک
آواز تلخت را
تکرار کن از برایم
تا سپیده بنشین و نجوا کن.
بنال و گریه کن با من
به یاد شاخه گلهایی
که پژمرد و پرپر شد از برایت.
سکوت خانه ام را با نغمه گرمت
ساعاتی نوازش کن.
ای ساز
سازش کن
و بر گور هزاران نغمه مرده نیایش کن.
بنال ای ساز بی همسر
ای کولی تنها بخوان و سخت نجوا کن
بنال و گریه کن با من...

شعری از مجموعه شعر رویای سنگی
امین ... GoD SToNe

 

امین

 

پ.ن: بنال ای ساز بی همسر…

 

پ.ن: امین ، میدونم که دیگه هیچوقت اینجا نمیای ، و من و هر چی در منه به فراموشی سپرده شده ... اما ، ایکاش همینطوری که وقتی این شعرو گفتی تو بدترین شرایط روحیت بودی پیشت بودم، الانم تو بدترین شرایط روحی و جسمی من ، پیشم بودی ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی

...Quie†NeSs

چقدر لذتِ پرواز به آغوشِ سکوت را
با پلکهای خیست از ترانهء شب
دوست دارم...
عزلتِ ترسِ تو از فرطِ فریاد
دروغِ کودکانهء خواب را میماند.
و من
به طاقتِ لحظه‌های ترانه
خورشیدِ تاریک را میستایم.
درکِ پریِ گمگشته در آسمانِ خیال،
ابهتِ خداگونه‌ای خواهد داشت
آنهنگام که میرقصاند
فاحشه‌های حلقه به‌گوشِ باکره را
در هراس از وابستگی.
در اندوهِ غربت‌زارِ ناروا
چه‌کس میداند
به‌کدامین نجوا
لبهای سرنوشت را از تنِ خود سیراب کنم؟

die

پ.ن:

CauSa eReSMi ...DuRane MuchoS añoS
No
Deje Que Su PesaDilla Se hizo a
Re
So De Mi ... y QuieRo ConinuaR mi Vida
Cau
Sa eRes Mi Desino

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

eL SoMbRío DeS†iNo

زندگی من،
رویای شیرینی است
به داغیِ شهابم
که از بغضِ قرمزِ آسمان
ذره‌ذره فرو میریزد.
که سرانجامش،
گودالی عمیق است
بردلِ ...
آه ...

shooting star

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

QuiSieRa DeCiR Lo Que SieN†o eN Mi alMa

به تمنای پرشور نگاهت،
دشت انزوا را بدرود گفتم،
در درخشش بی‌امانِ بودن،
به دستهایت نوازش آموختم،
و به فرجامِ ابدیت،
زندگی را طلوعی تازه بخشیدم.
زمانی که در تاروپودِ نفسهایت،
اندوهِ عشق را می‌دمیدم،
سوگندِ ماندگاری را،
به ضرب‌آهنگِ احساست نواختی.
و من به‌تقدس وابستگی‌،
عشق را در تنورِ زلالِ قلبت آفریدم.
و ترس...
قدرتم، ترس را نمیدانست.
و خستگی...
عشقم، خستگی را نخوانده بود.
من برای نابودیِ دروغِ زندگی،
اتاق خالیم را در نوانخانهء تنهایی،
سوزانده بودم.
ولی اکنون،
حتی رویای مبهمت نیز،
از گریهء بی‌امانِ آغوشم خبر ندارد.
نامیِ گمنامِ طلایی‌ترین لحظاتِ عمرم،
قلبِ پرعشقم، هدیهء رهایی خواستنِ تو.

بعد از من،
کسی ترانه‌های واژه‌گونم را نخواهد خندید،
و از چهرهء کشفِ حقایق،
لذت نخواهد برد.

بعد از من،
کسی حقیقتِ روحت را،
از بوسه‌های گرمِ چشمانت نخواهد خواند.
و تو ...



...

پ.ن: ... Getma Getma, Gal aY Shirin YaR

ترجمه تیتر: اجازه بده احساسی را که در روحم دارم بیان کنم.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

SoY uNa MuJeR †aN BueNa

تنهاییم را ،
مدیون نوازشهای دروغِ زندگی هستم.
آنهنگام که مهربانیت را ،
در انزوای دستانم اسیر دیدم.
آنهنگام که آینده را،
در عمق آتشین چشمهایت خواندم.
و آنهنگام ... که فریادت را،
به درگاهِ خوشبختی رساندم.
در لحظه‌های پایانیِ عشق،
وجودم را،
به یادگار،
در چارسوی اتاقت مینوازم.
و تو...
تنها مرگ است که گورم را گم میکند.

darkness

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی

?PueDe Que uS†eD No FollaNdo a loS DeMáS

از چرخش رندانه فردا نالان چرا؟!
دلغریبانِ بدام افتاده را مینگرد!
از بوته فریادِ بلندِ روزگار،
میتوان چهره مغمومِ افق را دریافت.
مردمانی که به نجوای حیات،
شاخه ها میشکنند،
رود میخشکند،
و دل میشکنند.
شاید از دلخوشیِ مستانه‌وار‌،
غربتِ تنهایشان فرسودنیست.
گرنه، بی‌عشق از پس فریادِ هوس،
با نگاهِ سردِ خود،
دلغریبانِ گمنام بدام افتاده را ،
در رَهِ گُمیادِ زمان بدرقه نمیگفتند.

 

sad

 

پ.ن:: ...Yo SoY el Que CuaNDo †u No eS†aS,Mi CoRazoN No Se PaRa De lloRaR

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

بازگشت...

فدای خوشحالی میشوند
عشقهای نا فرجام .
خاطره های یکسان،
در قلبهایی ناهمسان.
آیا تنها دروغ زندگی،
میتواند جبران بخش ترانه های گم شده باشد؟


پ.ن: پس از سفری نه کوتاه، در پی جستجو ...
خدای خود را به میهمانی این وبلاگ دعوت نمودم.
زیرا تنها اوست که انتظارم را واقف است.

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

eL CaMiNo DeL VeRaNo ,Yo Me VoY

رقصِ سستِ چراغهای کنارِ خیابان،

حاکی از ناملایمتِ پردهء سومِ تاترِ زندگی دارد.

هنوز هم هق هقِ دخترک،

آرامش بخش شبهای تنهاییست..

به درکِ خدایانِ سرنوشت،

و به تفریحاتِ نا سالمشان میخندم!

این روزها، شب از هر روزی بیدارتر است.

نوای بی‌تفاوتیِ برگهای درختِ آلبالو،

به زردیِ کودکی مرده ،

از بوسهء شب هنگامِ مادر هم آسانتر است!

از عریانیِ حسادتِ ناپاکِ شوم‌سایه‌هایِ هنرمند

خنده‌ام میگیرد.

کاش ازلِ بودنِ فریاد،

در نهایتِ سکوت تمام میشد.

دلم برای اشکهای سردم میسوزد ،

که باید فرسنگها راه طی کنند،

تا به دریای غرور برسند.

شاید لحظه لحظه‌های عمرِ کوتاهت،

به بیهودگیِ علافانِ سرکوچه باشد!

به ضربانِ قلبتان فشار نیاورید!

خودخواهیم تا حدیست که کتابهایم را با خود به گور خواهم برد.

سکوت

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها : ادبی

CRYiNG

زلالِ اشکهای گلبرگهای زخمیِ گل شکسته،

نشان از خستگیِ ناتمامِ زندگی میکند.

سردی دستانِ التماس،

از پشت میله‌های عمرِ بی‌بازگشت،

اشکهای گل را میخشکاند.

اگر میخواهی به غروبی دلگشا،

آفتاب را به دلواپسیِ ماه بسپاری،

دستانت را در آغوشِ قلبت بگیر،

تا هیچ دزدی،

مشقهای نگاشته بر رگهایت را

بیرحمانه ندزدد...

زندون

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها : ادبی

CaDa NoCHe Yo †e eSPeRo

 

 

چشمانِ تیزبینِ ساعتِ شکسته،

آویخته بر دیوارِ شکستهء عکسِ پارهء فراموش شده،

فرا درکی از خوشبختیِ کذایی دارد.

ماهِ کثیفِ داغ ندیدهء شبهای تنهاییم،

جلوی دیدِ نادیده‌ها رامیگیرد.

پرده‌ای میکشم بر چشمانِ کورش،

که نوازشهای سکوتم را ،

بر تنِ لبانم نیازارد.

پرده‌ها می‌افتند ،

و کودکی میانِ صندلی‌های خسته،

دنبالِ کاغذی کثیف،

تا روی سِن میدود.

††††††††††

پ.ن:: درست 1 ماهِ دیگه...

 

سخنِ پایان:: !eL CamiNo Del VeRaNo, Y Yo SoY uN VaGaBuNDo, Yo Me VoY


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها : ادبی

پایان داستانی بی پایان

بی‌مروت، حتی چشم دیدن آرامشِ روز را هم ندارد!

حسادتش را،

به رقصِ واژه‌ها در آتشِ زندگی میکوبد.

ای که از دریغِ چشمانِ خدا،

شراره‌های عریان را میدزدی،

نگاهم از غفلتِ دل سرباز زده،

و گلایه‌های شب را میبوسد.

قدمهای بی‌وزنم ، آفتابِ بی‌سایه را میرنجاند!

میخواهم طراوتِ آتش را ،

در نجابتِ خاک بپرورانم...

میخواهم دچار زدگانِ عشق را،

از دروغِ زندگی بازدارم...

میخواهم...

میخواهم ...

آه! چه افسوس‌ها بیهوده وار، ابتذال را میگریند.

ای امیدِ آرزوهای محال،

آیا هنوز گنجِ زوال ناپذیرِ مدفون در قطره یخ را ،

دلِ دیدن داری؟

آیا ترکشِ بی‌امانِ شب، هنوز بر گردنت آویخته مانده؟

آیا دلیلِ تکرارِ زندگیِ بی‌بازگشت را میدانی؟

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها : ادبی

بادها میمیرند در یادها

بدرخش...

در تبِ واژگون زمانِ خنده‌ها،

انزوایِ بودن را بخشکان.

و اوج فریادرا

در نبردِ شر و شر،

به چینهای دامنِ مه آلودت پیوند زن.

ای کودکِ بی‌آغوش ماندهء گمنام!


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها : ادبی

PaRa eN†erraR ViVo

درگرداگردِ افولِ ترانه‌هایِ بیهوده،

ابتذالِ نگاهها را میچشم.

ترس‌واژه‌هایِ بیدریغِ مهتابِ بی‌روزن،

فراسوی ابدیت را رقم میزنند.

جز گمگشته‌ای گمنام،

کسی نیایشِ آب را زبهرِ آتش درنمیابد.

نجوای شاپرکهای فرتوت،

آرامش درختان را برهم میزند.

ومن،

جرعه‌ای از شرابِ آرامش به کام میگیرم.

و دریغ از نفسهای نحسِ تمام آدمها،

لبهای شب را به تبسم میبوسم.

 

 

پ.ن: حرف مفت است، مالیات ندارد ! گاهی صرفه جویی، گاهی زیاده روی ... مهم نفس عمل است!

 

پ.ن: با پولهای اضافی اش، بیچارگی را داد میزند!

 

پ.ن: هنوز باورش مشکله... آخه به چه گناهی؟

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها : ادبی

La DeReCha aQuí, eN MiS BRaZoS

در گمنامیِ آغوشِ بی‌درنگِ غزلواره‌های تاریکِ چشمانِ فردا،

تخیلات کودکانه را میرقصم.

شورِ پروازِ قاصدکهای مرده،

شیونِ بیهوده را میخشکاند

و از پرخاشگری لحظه‌ها،

نطفه‌ای شوم می‌آفریند.

هر تپشِ نفسهای تاریکِ شیاطینِ مهربان،

نتی دیگر،

به موسیقی پرشورِ توهماتِ محال

افزون میکند.

ومن، به تاراجِ بوسه‌های آفتاب

شب نشینیم را در زیر بالشتِ آتشینم مدفون میکنم.

 

پ.ن:: تلاشِ عاجزانه دانه‌های برفِ آخرین روزهای زمستان، برای هم آغوشی با زمینِ گرم، حکایت از سرد مزاجی بهار دارد .

پ.ن:: کثافت!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

PeSaDilla

درآفاقِ اندیشه‌های نو،

آه از نهانگاهِ رویایی نیمه تاریک بر میخیزد.

پریزادگانِ دشتِ تاریکی،

از نظرگاهِ خفتگانِ مردابِ جهالت پنهان میمانند.

مسافرِ غربتگاهِ نوازشهای مرده،

اکنون بر بسترِ عفریتی بی‌هنر میخوابد.

و باز هر شب،

فریادی دیگر

در کابوسهای سردِ شبانه میمیرد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

QuieRo DeJaR PeNSaR eN †i

عروسکِ برجای مانده از تاراجِ سرنوشت را

با خود به تابوتِ شب‌گرفته ام میبرم.

شیطانِ مهربان، برایمان قصه‌ای شیرین

از قطره اشکی میگوید،

که در زندانی گمگشته،

شعرهای تلخش را بر رگهای خاک مینویسد.

هوهوی جغد،

با نوای محزونِ شاخ و برگهای مه‌آلودِ جنگل

دلنشین ترین موسیقی را می‌آفریند.

از این پس ،

دیگر فریادهای گنگم،

گوشِ شب را نخواهد آزرد ؛

دیگر دیوارهای خونین،

ترس کودکانه‌ام را به سخره نخواهند گرفت.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

LauGhiNG FoR †He DeaD MoONLiGH† - II

میخندم، به عجزِ ناگهانِ فریادِ سکوتم، به گلبرگِ خشکِ باغچه خاطراتم.

میخندم به خستگی‌های شبانه، حسرتِ یک بوسه از لبِ بهانه.

میخندم به دروغ مادرانه، به تلخ‌بوسهء شومِ پدرانه،

میخندم به خیالاتِ شبانه، به رویاهای جاودانه.

میخندم به بازارِ علاقه، به عمق خنده‌های کودکانه، به شبِ شبزدگانِ چند زمانه.

میخندم به دردِدلهای شبانه. به سوزِ تلخِ شبهای گلایه، به فریادِ جان‌تراشِ این ترانه.

میخندم به ظلمِ ظالمانِ بت پرستِ این زمانه.

میخندم، به خط سرنوشتِ کفِ دستی معلول،

به شهزادهء تهِ فنجان قهوه‌ام میخندم.

من به زیباییِ خود میخندم، به وحوشِ درونم .

من از آن سو که نه، از برِ بی‌عشقیِ خود میخندم.

من به بی‌وسعتیه بی‌نهایت، به گمنامی خود میخندم.

من به دلباختگان میخندم ، به سرِ بریدهء دلزدگان میخندم.

من به تاراجِ محبت، به آغوشِ طراوت، به اوقات فراغت میخندم ،

من به بی‌حوصلگی در تنِ مجنون، به فرهاد و عشق شیرینِ خامه‌ای میخندم.

به اشکِ سردِ تن پوشِ غرورم، به گرمیِ بوسه‌های ناشکفته میخندم.

به زردِ کمرنگِ درخشش، به قَسمهای بیرمقِ تو، من میخندم.

به رازِ مدفونِ دلِ خود، به کوچِ اشکهای نهفته میخندم.

من به شبهایی میخندم که در انزوایم، ترکشِ جنگِ جهانی از تن میزدایم.

من به منی میخندم، که جمعی دگر است ...

من به زنی میخندم، که چشمش پیِ تختی دگر است

من به مردی میخندم، که سرِ آلتِ خود پیِ قلبی دگر است.

من به این شب میخندم، به این شعر و به این نغمهء گیتارِ کولی‌ها.

من به جشنِ پیروزی شمشیر به مِهر میخندم.

من به خونِ ترشِ ریخته بر گردنِ خود میخندم ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

LauGhiNG FoR †He DeaD MoONLiGH† - I

به پلیدیِ نفرت‌بارِ زمانه میخندم،

به تهی بودنِ اشکِ بهانه میخندم،

به بی عمقیِ حسِ شعر و ترانه میخندم،

به دلبریِ بیدلانِ خفته در برف،

به چشمانِ بی‌احساسِ عشق میخندم.

به صورتگرِ دجالِ توهم میخندم.

به تنگ‌دستیِ سفره‌های هفت‌سین،

به غرورِ مُردهء مَردِ زمانه می‌خندم.

میخندم به تراوت‌گهِ شبنم، که دیرگاهیست کدر است.

میخندم به هوای ابری، که صدای گوش‌آزارِ چمن است.

میخندم به سوگواری ملت، که بحری دگر است .

میخندم به شهوت، بوسه‌های دروغین محبت .

میخندم به اُپرای سیاست، که فالش میخواند،

میخندم به درگیریِ نوپایانِ قدرت،

من به آشفتگیِ عشقِ ولایت میخندم.

من به نادانیِ دانایانِ بزرگ میخندم.

من به تو میخندم، که از تبِ شقایق بی‌خبری،

من به او میخندم، که از شمِ سیاهی میترسد،

من به تنهایی خود میخندم، به وجودم ، که پرِ از شعرِ نگفتست.

من به عشق میخندم، به جوانی، به احساسِ درنگِ ناگهانی.

من به دروازه گم گشته این شهرِ جهالت میخندم.

من به شب میخندم، به خوابهای طلایی، به رویاهای آتشینِ زندگانی.

من به خدای بی‌امانِ سرنوشتِ جاودانی میخندم...

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

Up On The S†aGe

هنگامی که حسادت، قبای طناب دوستی را میرباید ...

هنگامی که به جای دروغ، باید شک به راستی برد ...

هنگامی که درازیِ یک شب، با سپیده هم آغوش میشود ...

هنگامی که لحظه ها را از دشتِ درنگ درو میکنیم ...

هنگامی که بوی سرخ عشق، در دود اگزوز کمپرسی مدفون میشود ...

هنگامی که جشنِ تحریمِ زندگی را با زاغه نشینانِ مرگ هم پیاله میشویم ...

هنگامی که فراموشی را در غالب بخشش جای میدهیم ...

هنگامی که SHe Do iT For The Money aNd SHe CaN't ChaNge Her LiFe ...

هنگامی که گرمای دی ماهِ نابخشوده، پوست لطیفِ شب را میخشکاند ...

هنگامی که تراوشِ پرواز از دستانِ فردا، سقف چرکینِ غربت را لزج میکند ...

هنگامی که همانند سوسکی شجاع، به لنگه کفشی نیشخند میزند، غافل از لنگه دوم ...

 

زمانیست که چرخشِ بی امانِ رقصِ دانه های انار، توهمِ نیاز را پرغرور میسازد...

 

پ.ن: و سیاهپوشانِ بیحس، همچنان ورد گویان رد میشوند...

 

نیازمندیها: به یک روبات، برای انجامِ کارهایش نیازمندیم.

سخن پایان: CaN FiND THe KeY, To SaVe oNe loNeliNeSs HeaRT

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

The FoRBiddeN DeSiReS

کشمکش هراسِ ناتوانی را

به رقصِ ساق پاهای نورانیش تاب میداد.

آبهای خشکیده سرانجام را میبویید

و بر حریقِ نیاز، بوسه‌ای فریاد زنان مینواخت.

پ.ن: تنفسِ بازدمِ غریبِ تختِ روانِ لحظه‌ها بر تو باد!

 

پ.ن: برای دیدن عکس، رجوع شود به پست قبل...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

لالایی

1. بادها دلتنگند، دستها بیهوده، چشمها بیرنگند، یادها میگندند، دوستت دارم ها... چه کوتاهند!

2. ...داشت موهاشو جلو آینه شونه میکرد ، که یهو آینه بهش گفت: هیچ میدونی بدون تو زندگی چقدر قشنگ میشه؟

3. رایحه خوش خدمت را از موهای کپک زده اصول گرانمایگان دریابید!

4. چه خوبه آدم همیشه، یه کاری واسه کردن داشته باشه ... به قول شاعر گفتنی : ناخن سرخ دست تو ، باغچه تب کرده من...

5. درگیروداد سوزن سوزنهای سرمای پاییزی، سگِ افسار گسیخته ای در میان آشغالهای باغچه خانه همسایه، عشق را بو میکشید.

6. زندگی شده مثل شویدهای آشِ دوغ اردبیل!

7. و زندگی همچنان میگذرد ...

نیازمندیها:: به یک کفگیر آهنی، جهت کندن ته دیگ خورشتِ غربتمان نیازمندیم.

سخن پایان:: حریق دعوت نوازش را توهم میکنم و تن پوش نجوای تو ، از گرفتاری بوسه شبگردِ آشغال، به افسوس رویای تاریک میخندد.


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی ، زندگی

بشمر...

آخر نگرشِ گلوله برفِ نامبارک

از ترکش‌های بذرهای اعتماد

چگونه به سرانجامِ چله نشینی اشک رسید؟

در شبِ طوفانِ سرخ‌گونِ آرامشِ ابدی

سلولهای سرخِ شهوت را دانه دانه میکنم...

باشد که شهابی دیگر

بر تنِ خشکیدهء شب

سقوط کند.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

WhY I aM؟

موضوع انشا: با کلمات زیر جمله بسازید:

آشغال - توهم - رویا - تو - گرفتار -میکنم - تن پوش - نجوا - به - شبگرد - نوازش
را - دعوت - افسوس - و - تاریک - میخندد - بوسه - حریق - از

 

 

سخن پایان: در نبضِ آزمونِ تنهایی، پژواکِ بیگانه ای آشنا، پوستِ شب را میشکافد.

پدر! تولدت مبارک!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

FLaSH BaCk

میان سنگهای کبودینِ ته رود،

بدنبال سایه خود میگشت،

ماهی سیاه کوچولو .

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

TheRe iS No PaiN You aRe ReCeDiNG

درگیری در انتهای احتیاج فراموش شده است.

دریغ از گوشی که فریادِ نگاههای گنگ را

در سرچشمه نوازش دریابد.

به کدامین اشک فروریزم؟

تا شاید گورستانِ متروکهء دل

برگهای پاییزیش را از باد پس گیرد

و انتظارِ برف از آمدنِ فردا،

به وصالِ تاریکیِ آرامش

سرخیِ دوباره بخشد.

دستانت را با لالاییِ نتهای مسحور کننده

جادویی تازه بخش.

بگذار که تنِ خشکیدهء شب،

از تراوشِ نواها

تن‌پوشی تازه دریابد.

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

آرپژ زندگی ...

 

 

امروز

از فردایم گریخت

اما

ندانست

دیروز را

در پستوی

متروکهء دل

فراموش

خواهد کرد.

چشمانم

در پی آزادی

غرورم

را می‌آزارد.

 


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

در شعر من برهنه شو

 

 

در وقفه تپش‌های این سرزمین،

حسرتی ناهنگامِ زمان را طلوع کرد.

حسرتِ نابِ یک بوسه داغ،

بر مژگان پرتلاطمِ آتشِ اشتیاق.

امشب،

در گرداگردِ سوالهای بی‌پاسخ،

کدامین غرور را برقصم؟

دستانِ نوازش را

برسرِ کدام فریاد بپرورانم؟

کاش خستگی‌ها را

با تلخیِ سرطانِ اعتماد

به در نمیکردند.

کاش از پرتوِ دل‌نگرانی

میشد به سرچشمه آغاز

رنگی دگربار ترسیم کرد.

کاش شبم را ...

خنده‌های بی‌دریغم برتو باد

ای زندگی!

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

Till I CoMe!

در حریق بی‌بازگشتِ خنده‌های کودکانه،

دریایی ساخته‌ام با بهانه.

تا توانم زِ خاکسترهای خیال،

قلعه‌ای سازم که با هر سوز باد،

بر ساحلِ خستهء روز

ویران نشود.

قلعه‌ای

به زیبایی حسرت

به تاریکیِ فریاد

به بی‌دریغیِ سکوت!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

NeVeR CaReD FOR WhaT TheY Do

درگرداگرد پایانِ متناهیِ سمفونیِ آغاز،

لغات ناملموس را به زنجیر میکشم.

کسی میداند چرا

همچنانیِ لحظهها

از پسِ دالانهای خشکِ شرمساری

به انزوای نفرت بار خود

رنگِ آزادی نمیدهند؟

ومن

قلاب ماهیگیریم را

به اقیانوسِ جوانی پرت میکنم

و خود به شنای نوعروسانِ دریایی

آرامشِ دریا را بر هم میزنم.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

دل خوش سیری چند

 

 

سقوط دل‌انگیزی دارد،

تن یخزده‌ای بر بستر خواب.

چهره‌ها میشکنند،

نفسها مینوازند،

بوسه ام در میان‌پرده رویا گم میشود.

و هرروز ،

یک روز از آمدنم کم میشود.

چرا دیگر رنگ سکوتم را نمیبینی؟

"شخصی فریاد میزند: دل خوش سیری نیست"

اتاقِ من هنوز، از تلاوتِ خشمت گرم است..

میخواهم در تو حل شوم!

Dreams

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

FoRGo††eN HoPes

 

1. من همان جوجه تیغی هستم،

که در حسرت آغوشی گرم،

تیغهایم را کندم،

ولی افسوس،

نمیدانستم که أغوشها
تنها جای حوریان زیباروست.
اکنون
من ماندم و
تن خون آلودم
که نفسهای آخر را میکشد.

2. وقتی بچه ای، میگی میخوام بزرگ شم! وقتی که بزرگ شدی، میگی کاش همیشه بچه میموندم...

پ.ن: پس آدم بزرگا کی بزرگ میشن؟؟؟

 

3. میگن که، دستا همه بالا برقصین همه یالا، یعنی تمام آدما خوشگل شدن جدیدا؟؟

پ.ن : هی خانوم کجا کجا؟؟؟ بیا اینجا! اونجا نه!!

پ.ن: دیگه ازت بدم میاد عروسکی عروسکی، تو خوشگل و بانمکی!!

پ.ن: بایک تلفن، پیتزای سفارشی حتی تو خواب، مثل شایه باهاتم!

 

4. مث اون مگسی هستی که روی هر چی میشینه، دستاشو بهم میماله...

 

پرسش:: چرا رُز (تایتانیک) بااون همه کبکبه و دبدبه، ناخنهای دستش کوتاه بود و لاک نداشت؟؟؟

 

سخن پایان:: تمام تنم، خونینِ زخمهاییست، که از اشکهای نریخته‌ام میسوزند.

 ZenDoN

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

تموزِ سرخ امسال مث هرساله

نفسها مینوازند
نتهای دلتنگیم را.
در شبِ محزونِ ماه
آهنگی از احتیاج را سرمیدهند.
از میان خاکسترهای گرمِ خیال
ققنوسی دوباره،
جان میگیرد.
کاش میشنیدی
صدای بهم خوردن دستهای پرتوانی
که در گنگیِ محض
چهرهء خسته‌ات را نوازش میکنند.
کاش میدیدی
شعله‌های غم را
از پشت خنده‌های کودکانه.
...
قرصِ ماه ابرها را پس میزند.
امشب هم به نیمه رسید!
میروم تا به خوابِ خاطراتِ نداشته‌ام
بغلتم.

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

GLoOMy ForTuNe

افکارم را

به صخره‌های سکوت میزنم

لحظه‌ها

گودال بین دیگرانم را

هرروز عمیقتر میکنند.

و من

هرشب

از پشت سایه‌های بیداری

برای همدردی با آرزوهایم

به سوگواری خنده‌ها مینشینم.

اینجام

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

FuR eLiSe

و آنگاه ابرها غریدند

وبادها تازیانه‌زنان

رگبار آسمان را درو کردند.

ومن،

تنها خندیدم!

هرگز نخواهی فهمید،

هرگز عطرِ شبنم‌کوبی‌های گلِ خرزهره را

حس نخواهی کرد.

ومن،

زوزه گرگی را میشنوم

که در شبهای بی‌مهتاب

احساسِ سردش را

زوزه میکشد.

 

برو به زندگی بگو

تن‌ِ خاک‌آلودش را

با اشکِ درختان بشوید.

بگو چین‌های صورتش را

از مرگ نپوشاند.

 

ومن،

بر مزارِ دیروز،

در آغوشِ فردا،

امروز را میگریم...

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

I CaN TaKe CaRe Of MySeLF

 

 

1. باشد، روزی آنقدر پولدار خواهم شد ،که آغوشت را بخرم
آن موقع خواهی دانست که عشق چیست!

2. دیگران را به محفل شباویزِ پیری میخوانم ،تا نجوای ناممکن‌ها را بشنوند.

3. مدتیست سیمان قلبم ساییده شده و ردپایت را از شاهرگهایش پاک کرده!

4. هی یو! پلیز ایستِی ویت می! آی وانا سام بِست فیلینگ!

5. تولدت مبارک!

میتونم همه تقصیرا رو بندازم گردن تو! میتونم بگم تا حالا هرچی دیدم و شنیدم و فهمیدم زیر سر تو ِ ...میتونم حتی بکشمت! مگه تو منو نمیخواستی؟؟؟مگه تو....

من آخرینتم!

پس چرا تو دفتر خاطرات زندگیم جایی نداری؟؟

 

6. مدتیست سیاست را در باتلاق بیخیالی غرق کرده‌ام! اما تولید کیک زردمان را تبریک میگویم!

مبارکمان باشد، تحریم سازمان ملل! هیچ چیز به اندازه جنگ هسته‌ای هیجان ندارد!

دلنشین است صحنه‌های برخورد فیزیکی با دخترکانی که به حقوق دیگران تجاوز میکنند!

دلنشین است نابودی شهربازی بچه‌ها !!

زین به بعد، کودکان، تابستان خود را به آموزش حملات استشهادی میگذرانند! زیرا که رییس جمهور فقیرمان، با امام زمانشان، قرارداد 2 ساله امضا کرده!

 

7. ?Hey you , Sitting naked by the phone , Would you touch me

سخن پایان :: غم دنیا رو بیخیال!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی ، اجتماعی

iN My DreaMs, I CaN SHow You HoW I FeeL

 

 

گورستان احساساتم

دیگر جایی ندارد.

به تعداد گورهایی که هر شامگاه

مهتاب بر آنها میگرید،

گل سرخی میکارم.

شاید روزی

این گلستانِ زیبا

بستری باشد

برای عشق‌بازیِ نسلی از جنس نور.

 me

 

 

پ.ن : نسلی از جنس نور :ایهام شعری !

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

CoMo SieNto Yo!

2.

غروب زمستان است

غروب سایه‏‌ها

ردِ لی‏لی گچی

در کنج کوچه بن‏‌بست خاطره

صدای محو کودکان

جای بازی اینجاست

کودکان میدانند

شهر آرزو کجاست

هم‏‌نفس میخوانند

آرزوهای کودکی ....

پرمیزنند

از فریاد لحظه‏‌ها

به قعر از دست رفته‏‌ها

زخمی چرکین

گچِ مانده را میشوید

اینجا غروب زمستان است

 

1.

در فراسوی عشقی دودی

سیگارم هنوز

از بوسه تو خونین است!

و تو

پکی به قلبم میزنی

و خاکسترش را

میریزی سطل آشغال!

 

3..... سلام جیگر! خوبی؟

و دخترک با عشوه‌ای تهوع آور، پشت میز مینشیند.

... آره ! پسرو باید خر کرد، باید چاپیدش! پسرا همشون نامردن! و .. و .. و ... !

پ.ن :: خودت خیلی مردی؟؟!

پ.ن :: پسر دختر نداره که! بعدش میگن : تو چرا اعتماد نداری!!

پ.ن :: بیا وسط قرش بده ! ما آس و پاسیم بیخیال!

 

5. اگه گم شدی، بگو پاک سازی کنم...

 

4. پــــــــــــــــول ، و دیگر هیچ!

 

 HoLd-Me

سخن پایان:: کلاس ملاسو بیخیال، لیسانس میسانسو بیخیال!

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها : ادبی

KilliNG LoNeliNeSs

در کرانه غروب، ستاره‏‌ای سقوط میکند

آتشی متولد میشود ...

در خمِ نگاهِ ابلیس عشق

حادثه‌‏ای گُر می‏گیرد

تا ابهتِ دوگانه خویِ تقدیر

در بستری از نور

به هم آغوشی با انزوای درونی

نطفه‌‏ای از احساس بیافریند.

شمع‏ها را خاموش کنید

پرده‌‏ها را بیفکنید

خانه را خلوت کنید

تا نگاه‏ها در آرامشی از هیجان

به چرخشی بی‌‏انتها

درهم آمیزند.

چه‌‏کس میداند

کدامین زهدانِ غرور

جنینِ عشق را منزل خواهد داد؟

 KilliNG LoNeliNeSs

 

سخن پایان ::

و خداوند از کنار شومینه یخ زده اش

با من تخته نرد میزند

و من

در شرط بندی خاکسترها

می‏بازم...

و خداوند میخندد

و پکی دیگر به سیگار عمرم میزند

و خداوند همچنان میخندد ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها : ادبی

MoMma loVeS heR BaBy aNd DaDdy loVeS You Too

از بلندای سادگی یک نگاه

از خروش نفسهای داغ

از فریاد گریه‌ای در جستجوی آغوشی پرمهر

از تلاش نافرجام اشکی که یارای افتادنش نیست

 

برای پاکی نگاهت ،که هنوز رنگ آلایش ندیده

برای عطر روح‌افزایی که با خود ، از دیار ناشناخته‌ای آورده‌ای

برای خنده‌ای از اعماق

برای صداقت تو ،که هنوز فراموش نشده.

 

زمزمه قصه‌های پریان،

در همهمه پیوستنِ قدمهایت به خاک، به یادگار مینشنید

بر دلی، که کهنه برگهای دفتر گذشته را

به افشره گلهای یخ، می‌آراید.

 

غمگین نغمه‌های دلت را، میخوانم

تا آرامش قلبت غایی نماید.

و وسعت نگاهت تا بی‌نهایتِ زندگی پرواز کند.

 

خسته‌ای

خسته راهی طولانی در انزوای پرتو ِ یک آغاز

آغازِ یک زندگی

زندگی

زندگی

 

تو آمدی؛

غرق در زندگی،

محتاج به عشق

انباشته در اشتیاق

...

به دیار جنگ و خون

نفرت و عشق

مستی و آَشفته حالی

 

تقدسِ قدمت

بر چشمهای خسته دلتنگی‌های جوانی

بر قلب زخمینِ روزگارِ غریبه

بر آستانِ سکوت

...

به آغوش میگرمت،

تا گرمای نحیفِ کودکیِ خود را به تو بسپارم.

به درگاه بالهای پروازت بوسه میزنم

تا زخم این شکستگی زود التیام یابد.

تولد

پ.ن:: هی کوچولو! میلادت مبارک!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٤
تگ ها : ادبی

ظهور

در شتاب لحظه‌ها

در فراغ خاطره‌ها

در اندوه دلها

در نشیب قطره‌ها

در آستان گذر

در میان نیزه‌ها

در تلاطم ارواح خشکیده روزهای ناامیدی‌های بی‌شمار

در شماره نفسهای انتها

ظهور کدامین احساس را بازگو کنم؟

عطش بوسه ناب

از لب معشوقه مرگ

حسرت درهم امیختن اشک و شراب

تا به کی میخواندم

تا به کی از اوج تا اوج

بی‌مهابا گریزان باید بود؟

از میان سبزه‌زارهای سوخته تخیل

نجوایی ناممکن

سکوت فردای سیاه میشکند

آسمان ، زمین ، آینده .

به کدامین گورستان

خواب شیرین آرامش دفن کنم؟

 ظهور

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها : ادبی

Keep ur ImmoRtal iMagine LoVe

فریادی برای نکشیدن

اشکی برای نریختن

عشقی برای جاری نشدن

دلی برای دچار نشدن

سکوتی برای نشکستن

لبی برای نبوسیدن

ترانه‌ای برای نخواندن

شعری برای نسراییدن

نوری برای نتابیدن

دریچه‌ای برای باز نشدن

بالی برای نپریدن

زبانی برای حرف نزدن

آتشی برای نیفروختن

خونی برای نریختن

بغضی برای نترکیدن

دردی برای درمان نشدن

گذشته‌ای برای یادنکردن

آینده‌ای برای ندیدن

حالی برای نشناختن

دستی برای نگرفتن

آغوشی برای آرام نگرفتن

چشمی برای ندیدن

نگاهی برای نخواندن

....

آری آری!

اجناس کهنه شما را خریداریم؛

راستی

کسی دل شکسته ما را تعویض نمیکند؟

سنگی، کلوخی،

چه چیزی حفره این گودالِ عمیق را پرمیکند؟

 

پ.ن:: قبرستون دلا دیگه جا نداره، کی مال منو تو گلدونش چال میکنه؟

به خدا آزار نداره! ترس نداره! آخه اون دیگه .... روحم نداره .....

قبرستون

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی