آتشگهِ شعر

به تُنگِ ماهیِ باران ندیده

به شعرِ مردمانِ غم ندیده

به فردایِ تمنایِ اشکِ بیدادِ

پریشان‌حالی‌ قلبِ آرامش ندیده

زمستان را قبای تیر کردند

به دانش ، چشم‌هارا خواب کردند

درخشان جلوهء تن‌پوشِ حق را

به بی‌رحمی، به نفرت ، تار کردند.


در این سردابِ ویرانهء هستی

پناهِ خلوتِ شبهایِ مستی

در اینِ آتشگهِ شعر چه فرجام

که مفلوک است رهِ نفرت‌پرستی ...

/ 0 نظر / 14 بازدید